العلامة المجلسي ( مترجم : محمدجواد نجفى )

133

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام حسين ع ) ( فارسي )

در دنيا و آخرت از تو بيزارم ! سپس آن مرد خبيث پسر خود را خواست و گفت : پسر جان ! من مال حلال و حرام دنيا را فقط براى تو جمع ميكنم ، دنيا چيزى است خواستنى . اين دو كودك را بگير و در كنار فرات ببر و سر آنان را جدا كن و نزد من بياور تا نزد ابن زياد ببرم و مبلغ دو هزار درهم جايزه بگيرم . آن پسر شمشير را گرفت و در جلو آن دو كودك به راه افتاد . چند قدمى بيش نرفته بودند كه يكى از آن دو كودك به آن پسر گفت : اى جوان ! آيا از اين جوانى خويشتن و آتش جهنم خوف ندارى ! ؟ او گفت : اى حبيب من مگر شما كيستيد ؟ گفتند : ما از عترت پيامبر تو هستيم كه پدرت كمر بقتل ما بسته است . آن پسر با سعادت بقدم‌هاى ايشان افتاد و پاى آنان را بوسيد و سخن غلام سياه چهره را اعاده نمود . سپس شمشير را به يكطرف و خويشتن را بفرات انداخت و از آب عبور نمود . پدرش به وى فرياد زد : چرا امر مرا اجراء ننمودى ؟ گفت : از خدا اطاعت و از تو نافرمانى كنم برايم بهتر است از اينكه از تو فرمانبردارى و از خدا نافرمانى نمايم . آن مرد به آن دو كودك گفت : كسى غير از من مرتكب قتل شما نخواهد شد . بعدا شمشير را گرفت و جلو آن دو كودك افتاد . هنگامى كه در كنار فرات رسيد و شمشير را از غلاف كشيد و نظر آن دو كودك به آن شمشير كشيده افتاد چشمانشان پر از اشك شد و به آن مرد گفتند : ما را ببازار ببر و به فروش و از قيمت ما بهره‌مند شو ، كارى مكن كه فرداى قيامت حضرت محمّد صلّى اللَّه عليه و آله دشمن تو باشد ! وى گفت : نه ، من شما را ببازار نخواهم برد . بلكه شما را ميكشم و سر شما را نزد ابن زياد مىبرم كه جايزهء دو هزار تومانى را بگيرم . گفتند : اى شيخ آيا قرابت ما را با پيغمبر اسلام صلّى اللَّه عليه و آله مراعات نمىكنى ؟ گفت : شما با پيغمبر خدا قرابتى نداريد . كودكان : ما را زنده نزد ابن زياد ببر تا او در بارهء ما قضاوت نمايد . آن مرد : چاره‌اى نيست جز اينكه بوسيلهء ريختن خون شما به ابن زياد تقرب بجويم . كودكان : آيا بكوچكى ما ترحم نميكنى ؟ آن مرد : خدا هيچ گونه ترحمى